Friday, January 05, 2007

سال روز ناگفتنی هایم

وقتی به چیزی عادت کنی و سبب ساز ِآن عادت را شخصی بدانی که تو هم سازه ی عادت های او را شکل داده ای؛ در تقابل ِنه چندان با شکوهی آه می کشی و انگشت به شیشه های بخار کرده می سایی...

چرا؟!

وقتی گلویت از حجم ِکلمات رو به انفجار است و در عین ِبی حرفی، کلی حرف از برای زدن داری؛ کسی را جستجو می کنی که با دیدنت، انگشتِ حیرت در حلقومت فرو بَرد؛ شاید غم-بادِ دلت را استفراغ کردی!
به همه سو می نگری...می نگری؟

همین جا هستم... نمی بینی؟!

می بینی... کسی را می بینی که پیش از همه صبح به خیرش می دهی.
کسی که به تازگی ِقریب به یک سال، معمول ترین، تازه ترین و به یکباره ترین رویدادهای زندگیت را مرهونِ حضور یکباره ی اویی.
کسی که نمی دانی در حضور ِگهگاهیت پیش ِرویش اختیار ِنداشته ات را در کجای قصه از زور ِنداری حراج کردی.
کسی که بزرگیش جواب گوی دلِ کوچکت نیست!

نیست که نیست...هستی ِکنونی ام را دلیل بر بودن ندان!

اندیشه ها در اندیشه ها شناورند. کسی هم نمی داند نهایتش فرو ریختن در مرداب است یا دریاچه یا دریا!

کلی حرف برای نگفتن داشتم! نگاهم کن...با تواَم! گوشت را بیاور نزدیک... نزدیکتر... هیسسسسسسس!
هان؟
هیچی! آخر همه چیز را که نمی شود گفت... مثلاً نمی شود گفت: من بدل به یک آغازگر شده ام که کلمات در حلقومم از زور ِنزدن، بوی ماندگی گرفته اند! یا نمی شود گفت: گاهی انتظار ِتکرار ِِهیجانِ روزی را می کشی که نمی دانی صلای ِماندگاری-اش را تاریخ هویت داده؛ یا هویتِ تاریخ، ماندگاری-اش را بها؟!
آخر می دانی اتفاق های خوب ارزشمندند و به یاد ماندنی حتی اگر ضدِ ارزش باشند و نا گفتنی
!

با کمی تأخیر: سال روز ِناگفتنی هایم که بخش ِبزرگی از بی جوابی ِاین روزهایم منبعث از آن است مبارک...

8 Comments:

Anonymous Anonymous said...

کمی تا قسمتی نفهمیدم چی گفتی کمی تا قسمتی هم فهمیدم!

23:08  
Blogger Neginete said...

عجب تیتر تقویم تاریخی اش تکان دهنده است ویدا...سالروز ناگفتنی ها.یک سالروز شخصی.
سخت است یا دوست داشتنی است یا...شاید فقط خواستنی...هان؟

...دوست تر دارم بیشتر حرف ها را هیچوقت نزد.اصلا لازم هم نیست.چی عوض می شود؟

سالروز روز خواستنی ات/داشتنی ات/خودت...خوش: یا دلخوش! یا سرخوش

با بوسه ی دوستی برای ویدا

18:43  
Anonymous Anonymous said...

من فكر ميكنم همه چي را ميشود گفت غير از اينكه همه چي را ميشود گفت

17:55  
Anonymous Anonymous said...

به دنیا که آمدم/ بکارت احساس یا لختی گوشت؟!
اين شعر خيلي خوب بود
خيلي پسنديدم

21:07  
Anonymous Anonymous said...

به نگین:

آره نگین... و گاهی غمناک چون آینده ای رو می بینی که با تقلای فراموشی، حالا آزار دهنده شده...با اینکه ذاتِ غم همیشه برام جذاب بوده و کلنجار رفتن با حس و حالش جذاب تر!

ولی خوب، خیلی وقته فکر می کنم هر اتفاق و مهمی که برام حادث میشه به خواست و نوع ِباور من رنگ می گیره و برای دیگران ملموس و باور پذیر میشه! و اینم زیاد خوشایند نیست که همیشه تعریف ِدیگران از هاله ی دورت تاریکی و نا خوشایندی باشه... تلاش کمر شکنیه موافق کردن ِ همه با چیزهایی که شاید باور خودت هم نبوده و تو فقط به چشم ِیه سرگرمی بهش نگاه می کردی و هیچ وقت تا این حد جدی قلمدادش نمی کردی... بعضی وقتا این جوریه، شوخی شوخی جدی می شه...0:

mmmmmmmmmmmmm :-*

به ماهی سیاه کوچولو:

ممنون :)
و اینکه با این جمله ی تاکیدی شما می شه گفت ما بقی هیچ کدوم پسند نیفتاد؟!

17:23  
Anonymous Anonymous said...

کاش حرف‌ها گلوگیر بمانند و امید دانی‌مان، دل ندهد به آمدن هیچ آمدنی‌ای.
منکه آرزو‌دار این روز‌های سردم و حرف‌هایم مدام، از من مترشح می‌شوند و همه جا را آلوده می‌کنند و من چقدر ادبیات مدرن و پسایش را دوست میدارم.

02:33  
Anonymous Anonymous said...

سلام .متن جالبی بود.موفق باشی

00:40  
Anonymous Anonymous said...

salam vida jun
dar jaryane neveshte hat hastam ...
benevis, bishtar ...

00:35  

Post a Comment

<< Home