Tuesday, September 12, 2006

آدمک


و چه انبوه مجانین!
و چه انبوه خموشین!

و چرا هیچ کسی دم نزند
خلق، چرا خندانید؟
و دمی بعد به چون ابر بهار می بارید؟

گر چُنین است
بخندیم و بخندند
بگرییم و بگریند

بیایید، بمانیم
و بخندیم
به یکتا گل ِپژمرده ی قالی

بخندیم،
به عکس ِشتر دشتِ خیالی

بخندیم،
به هر سکه ی این قُلّکِ خالی

بخندیم،
به تقلید، به هر خنده ی فانی

که شاید بفهمیم همه ما
آدمک های سیاهیم
روی دیواره ی این خانه ی فانی

5 Comments:

Anonymous Anonymous said...

چه موسیقی-کلمات خوبی ... رقص صوفی ها ...
شبیه شعرای مولوی شده...بخندیم ...موافقم!

20:03  
Anonymous Anonymous said...

خيلي باحاله...يه سر به من بزن

19:07  
Blogger M said...

نه، خدائیش شعرت عمرا به پای نقاشی ات نمی رسه. نقاشی ات رو حال کردم اساسی.

01:59  
Blogger amin mansouri said...

ba khandash kheili movafegham

10:55  
Blogger Naeem said...

az khundane neveshtehat lezat mibaram.
mamnun va piruz bashi :-D

23:32  

Post a Comment

<< Home