Wednesday, July 02, 2008

روزی که فهمیدم پدرم، پدرم نیست

پدرم تنها مردِ خیالِ من نبود. اصلاً رویای من نبود.

پدرم مادری بلد نبود. از همان اولِ اولش هم به سختی پدری می­کرد؛ مادری کردنش پیشکش ِجفتمان!

بچه­باز و هردمبیل هم نبود؛ پس می­شد در تاریکی با خیالِ راحت کنارش خوابید.

شاید مادر ِمرده­ام را در من می­دید یا مادر ِمرده­اش را. هر چه بود، مطمئن بودم مرده­ای را در من می­بیند که نگاه­های طولانی­اش هر روز و هر روز از من برداشته می­شود. شاید چون روز به روز به آن خدا بیامرزهای خیالش نزدیک­تر می­شدم!

کار ِپدرم با گِل بود. حجم­هایی که می­ساخت نه تقارن داشتند نه شکل و شمایل ِدرستی. اما خیلی­ها می­گفتند کلی هنر پشتش خوابیده. من که می­دانستم آنها را بی هیچ زحمتی در عین ِبی حوصلگی می­سازد؛ حالا هنرش کجای کارش بود نمی­دانم.

روزی که فهمیدم پدرم اصلاً پدرم نیست، این را هم فهمیدم که هیچ مرده­ی آشنایی نیست که در سیمای من جلوه­گر شود و او را هوایی کند. هیچ شباهتی در چشم­های من به هیچ کدام از دلداده­های پدرم نبود که او را درگیر ِگذشته کند. هیچ نشانه­ای نیست که او را آزار دهد و از نگاه کردن به من باز دارد.

روزی که فهمیدم پدرم، پدرم نیست این را هم فهمیدم هیچ دلیل ِپدرانه­ای نبود که او مرا از چهارده پانزده سالگی به بعد با ترس نوازش کند یا دیگر کنارم نخوابد یا وقتی می­بوسمش مات نگاهم کند.

روزی که فهمیدم پدرم، اصلاً پدرم نبوده؛ پدرم داشت گِلی را روی چرخکِ گردانِ مخصوصش شکل می­داد. وقتی بی مقدمه گفتم: "می­دانم پدرم نیستی!" یکهو همه چیز نا­فرم شد.

آن شب پدرم را به آرزویش رساندم. از فردایش هیچ کس حجم­های گِلی پدرم را دوست نداشت. و من، خودش را هم.

4 Comments:

Anonymous محمدرضا said...

خيلي خوب بود.

08:58  
Anonymous reza abedinzadeh said...

سلام دوست عزیز با خبر چاپ کتاب خودم و جواد گنجعلی به روزم و منتظر.......خوب و خوش

13:14  
Blogger دختر گیسو طلا said...

ای ول

14:15  
Anonymous Anonymous said...

پدر من هم پدرم نبود بی هیچ نوازشی

23:15  

Post a Comment

<< Home