Friday, November 02, 2007

...

آمده­ام اینجا و دراز کشیده­ام گوشه­ی پرتی که اصلاً هم گوشه­ی پرتی نیست! پر از سکوتی که می­خواهم همه-اش را بگیرم و بچپانم در گوش­هایم تا وقتِ ضرورت که به کار می­آید؛ بی خود حرصش را نزنم! چشم­هایم را بسته­ام و در سکوتی که اوج ِبلوا را برایم زنده می­کند، این پهلو آن پهلو می­شوم! دردِ بدِ آشنایی دارم که نمی­گذارد از خلوتِ اینجا حظِ کافی را آن طور که باید ببرم.

نمی­شود! هی چشم­هایم را باز و بسته می­کنم. و در هر باز شدنی هاله­ای آبی می­بینم گردِ تمام ِچیزهای اطرافم! باز دردم می­گیرد و انگار دارد بیشتر می­شود. بیشتر می­شود و بیشتر! آنقدر بیشتر که سکوت را فراموش می­کنم و می­شکنمش با آخ و ناله­ای!

آخ! یادِ کرم­های باغچه­ی خانه­مان افتادم. هی می­کندم و می­کندم و می­کندم. با سرانگشتانم، قاشق، بیلچه، چوب. چرایش را نمی­دانم. خاک بازی! فقط حفره­ای که وقتی به قدر ِکافی به چشمم عمیق آمد؛ پُر شود با آب، شاید هم نشود! با کرم­ها کاری نداشتم. نمی­کُشتمشان! با قاشق یا بیلچه­ی کوچکِ دسته آبی -که قد و قواره­ی دستم نبود.- برمی­داشتمشان، می­گذاشتم گوشه­ای دیگر و رویشان را کمی خاک می­پاشیدم.

آااااااااخ! آهان! یادِ کرم­ها افتاده بودم که وقتی می­خواستم نجاتشان دهم؛ می­پیچیدند به گِردِ خود. لول می­زدند! پیچیده­ام به خود! لول زده­ام! وقتی سکوتی شکسته می­شود دیگر نمی­شود پاپی­اش شد برای دوباره از نو خاموشی­اش!

مثل ِسکوتِ در هم شکسته­ی اینجا...

0 Comments:

Post a Comment

<< Home